رفتم تو وبلاگ سرهنگ نشستم به خوندنش، یهو دلم واس وبلاگم تنگ شد و به بهونه‌ی آپ سال نود و چهارم، پریدم تو پنل وبلاگ. می‌دونین، کانال زدم. ولی راستشو اگه بخواید، هیچی مث وبلاگ نمی‌شه. کانال یه جورایی.. تحمیله به نظرم. اینستا هم حتماً باس عکس داشته باشه. هرجایی یه محدودیت یا عیب و ایرادی داره جز وبلاگ. وبلاگ مث اتاق آدمه. تو آدرسو به بعضیا نشون میدی. از این بعضیا، یه عده اونقدر دلشون می‌خواد ببیندت که شال و کلاه می‌کنن و میان دیدنت. بعضیا انقدر حوصله‌تو دارن.. یا اتاقت براشون جذابه که مدام سر می‌زنن. بعضیا انقدر مهمن که دکوراسیون اتاقو عوض می‌کنن. بعضیا انقدر موندگارن که خودشون می‌شن یه قسمتی از دکور اتاقت. و خب.. می‌دونین.. همه‌ی اینا ارزش دارن. در حالی که توی کانال، تو شب به شب داری.. می‌دونی.. شاید آدمایی که هستن اصن حال و حوصله‌ی دیدن اتاقتو ندارن. و تو داری اتاقت رو کم‌ارزش می‌کنی یه جورایی.


بگذریم!


سال نود و چهار، خب.. توش اتفاقای زیادی افتاد.


اولیش این که من اولین کتابمو تموم کردم!

هیچ ایده‌ای ندارید این اتفاق چقدر.. خفن بود برای من! چقدر غرورآفرین.. و.. حس خوبی داشت. می‌دونین. احساس این که از پسش بر اومدم. دیدن آدمایی که دوسش داشتن. آدمایی که در موردش حرف می‌زدن. یادش میفتادن. آدمایی که روی کاراکتراش کراش داشتن ( و اصلاً منظورم اسنایپرم نیست! :همر ) و خب.. آدمایی که به نظرشون کار خفنی کرده بودم.. می‌دونین؟ آدمایی که گفتن خوب بود.


کوآرتت نهایی یا رست این پیس فقط یه کتاب نبود. کاری به بحث اولین کتاب و اینا بودنش ندارم. با خودش چیزای دیگه‌ای رو آورد برام. بدون کوآرتت، من حس می‌کنم من و غزال هیچوقت انقدر با هم دوست نمی‌شدیم. بدون کوآرتت من با آقای غول مرحله‌ی آخر رفیق نمی‌شدم. بدون کوآرتت.. من یه حرف همیشگی برای لیلی نداشتم. کوآرتت با خودش رفاقتای خوبی رو آورد. و حتی فقط همین هم نبود..


سال نود و چهار، به لطف کوآرتت، سالی بود که من نویسنده شدم. و تصمیم گرفتم نویسنده بمونم. سالی بود که ثابت کردم می‌تونم. می‌خوام که از این به بعد هم بتونم..!


در ادامه!

من! لیسانس! گرفتم! 


عزیزانم! من هنوزم هر جا می‌رم ازم می‌پرسن عمویی کلاس چندمی؟! و من مهندس مملکتم! آر یو پراود آو می اُر نات؟! :))


من حتی آیلتسمم گرفتم! رایت رایت! بعد از قرن‌ها! لایک وات آی هَو دان، ولی خب! این کارو کردم.


تو سال نود و چهار من استارت اپلای‌م رو زدم. همینطور هم استارت کتاب جدیدمو. استارت آلمانی خوندنم رو زدم گرچه به ترم ِ بهار گوته ختم شد، ولی خب. استارتش مال سال نود و چهار بود. تو سال نود و چهار، از همه‌ی اینا بهتر، بعد از سه چهار سال فکر کنم، بالاخره خوردم به تور ِ یه اکیپ. اکیپ یه مجموعه از آدمایی نیستن که عاشق همه‌شون باشی. اکیپ یه مجموعه از آدمایی هستن که باهاشون بهت خوش می‌گذره و ازشون خوشِت میاد. و سال نود و چهار واس من بچه‌های هلنا رو داشت. :دی


سال نود و چهار من سوّمین یا چهارمین شغلم (امّا دومین محل کارم) رو تجربه کردم. شهر کتاب مرکزی! نمی‌تونم بگم همه‌ش خوبی بود، ولی همه‌ش تجربه بود. و دوستیای خوبی ازش در اومد. دوسش داشتم. با این که تا آخر فروردین بیشتر نیستم و دارم روحمو برمی‌دارم و در می‌رم، ولی خب. خوب بود.. تجربه بود. بزرگ شدم. چیزای جدید یاد گرفتم. و اگه به عقب برگردم بازم همین کارو می‌کنم!


نود و چهار سال خوبی بود راستش.. سختیا و آسونیای خودشو داشت. ولی من دوسش داشتم. بیاید.. بیاید این روزای خاص دعا کنیم نود و پنج هم خوب باشه. بیاید دعا کنیم اون جواب مثبتی که منتظرشم بیاد. بیاید دعا کنیم جواب بیاد. بیاید دعا کنیم همه‌چی درست شه. نود و پنج خوب باشه. نود و پنج درست باشه.. همه‌چی درست شه..


نود و چهار گذشت.


بیاید برای نود و پنج دعا کنیم. :)

منبع : سیاهچال |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : سیاهچال |الوعده وفا! منبع : سیاهچال |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا! منبع : |الوعده وفا!
برچسب ها : آدمایی ,چهار ,بیاید ,وبلاگ ,کنیم ,خوبی ,بعضیا انقدر ,همه‌چی درست ,بیاد بیاید ,بدون کوآرتت ,همه‌ی اینا